
ادامه مطلب
| Jonamoos Browser (Anti Filter) |
|
|---|

بنام نگارنده هستی
سخن از قاصدک
نشسته بودم لب پنجره و به افق نگاه می کردم. افقی که در آن تو را یافتم پرندگان باغ زندگانی این سو و آن سو می رفتند قاصدکها گاه خنده سر می دادند و گاه می گریستند که قاصدکی کنار پنجره آمد رو به رویم نشست اونو تو دستام گرفتم و با تمام وجود نوازشش کردم گفتم چی شده قاصدک چرا کنار من آمدی نکند از جانب او آمدی خنده اش آرامم کرد و دانستم که از جانب تو آمده است پرسیدم چه خبر از دوست برایم آوردی از دوستی که یک سفر پیش مهتاب داشت،دوست داشتم از مهتاب برایم بگوید اما هرچه گفتم با ناز و ادا قبول نکرد که از مهتاب برایم چیزی بگوید. جز قاصدک از از هر کی سراغ تو را می گرفتم می گفت نه بابا اون دیگه رفت تو رؤیاها دلم می خواست قاصدک چیزی از تو برایم بگه اما اون مثل همیشه این کارو نکرد دیگه دلم گرفته بود راست راستی داشت باورم می شد که تو برای همیشه توی رؤیاهام رفتی یک دفعه قاصدک زد زیر خنده فهمیدم اون هم منو سر کار گذاشته...
ادامه داره...............!!!
به نظر شما افراد نابینا خواب میبینن چه شکلی میبینن ؟
ایا خداوند میتونه سنگی رو بیا فرینه که خودش نتونه بلند کنه؟

امید وارم دقایقی خوب را گذرانده باشید ![]()
خلاصه ی کلام اینکه

روزگارم ....
.....بر خلاف آرزوهایم گذشت

دلم می خواهد از دریا بگویم
ز عشقت من سخن هرجا بگویم
خدایا این دلم دیوانه اوست
به بیداری و در رویا بگویم
دوستت دارم برای همیشه s
|
فالنامه براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد |
|
|