دلم گرفت ای هم نفس/ پرم شکست تو این قفس
تو این غبار. تو این سکوت/ چه بی صدا.نفس نفس
از این نا مهربونی ها . دارم از غصه میمیرم
رفیق روز تنهایی. یه روز دستات و می گیرم
تو این شب گریه میتونی / پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد هم خونه/ چی میشه عاشقم باشی
دوباره من.دوباره تو.دوباره عشق.دوباره ما
تو ای پایان تنهاییی. پناه آخر من باش
تو این شب مرگی پاییز. بهار آخر من باش
بذار با مشرق چشمات/ شبم روشن ترین باشه
می خوام آیینه ی خونه/ با چشمات همنشین باشه.....

از دریا پرسیدم:که این امواج دیوانه ی تو از کرانه ها چه میخواهند؟
چرا اینان پریشان و در به در سر بر کرانه های از همه جا بی خبر می زنند؟
دریا در مفابل سوالم گریست! امواج هم گریستند...
آن وقت دریا گفت: که طعمه ی مرگ تنها آدمها نیستند امواج هم مانند آدمها می میرند و این امواج زنده هستند که لاشه ی امواج مرده را شیون کنان به گورستان سواحل خاموش می سپارند!





