لیلی و مجنون

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:
مي شناختم او را نام تو را هميشه به لب داشت
حتي در حال انتظار
آن دلشکسته عاشق بي نام و نشان
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:
هر روز پاي پنجره غمگين نشسته بود و گفتگو نمي کرد
جز با درخت سرو
در باغ کوچک همسايه
شبها به کارگاه خيال خويش
تصويري از بلندي اندام مي کشيد
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:
او پاک زيست؛پاکتر از چشمه هاي نور

وقتي به ياد روي تو مي بود مي گريست
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:
او آرزوي ديدن رويت را
حتي براي لحظه اي از عمر خويش داشت
اما براي ديدن تو چشم خويش را
آن چشم پاک را پنداشت
آلوده است و لايق ديدار يار نيست
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:
آن لحظه اي که ديده براي هميشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست.

براي شنيدن تو که هيچ وقت برام حرفي نداري
بايد بمونم اينجا شايد يه روزبياي ببيني
تموم روزا مثل هم...! مثل هميشه...!
صداي قشنگت همه جا شنيده مي شه
اما خودت که نيستي ببيني همش عذابِ
مثل سرابِ وقتي مي خوام ديگه نيستي
نيستي که ببيني اشک هام ديگه...
نمي تونن، نريزن، بمونن، بسازن، نميرن...

