من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
رود آنجا که می یافتند کولی های جادو گیسوش شب را
همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند
همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند
همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند
همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند

سکـــــــــــوت مـــــــــــــرداب
شبانه های غمگین ،روزای بی ترانه
خواب و سکوت مرداب ، گودالی از بهانه
یک یار بی مروت ، یک اندوه بی پایان
یک مرداب حقیقی ،از اشک برف و باران
اینها همه حکایت از درد بی غروبند
از تشنه کامی عشق در رفتن تو بودند
ما عاشقان مرداب ، در گودال بهانه
درگیر با چه هستیم،با عشق و یا زمانه....

...
و تو چه بی پروا روحم را به بازی گرفتی
و مرا عروسکی انگاشتی
که بعد از هر بازی
به گوشه ای باید انداخت
و تا بازی بعد سراغم را نگرفتی و هر بار به سراغت آمدم
که بگویم زندگی بازی نیست به حرف هایم خندیدی
و چهره در هم کشیدی
و باز روزی دیگر مرا به سوی خویش خواندی،
و من بی آنکه حتی چرایش را بپرسم باز آغوشم را برایت گشودم...
و آن زمان که عروسک دیگری پیدا کردی،
چه بیرحمانه حرمت عشقم را شکستی ...
مرا شکستی ...
مرا شکستی چون شهامت گفتن حقیقت را نداشت


