خاستگاری
مادر داماد :ببخشید شما کبریت دارید ؟
مادر عروس :وا ...کبریت واسه چی ؟
مادر داماد :واسه اینکه پسرم سیگارش رو روشن کنه !
مادر عروس :مگه داماد سیگاری ؟
مادر داماد :سیگاری که نه هر وقت مشروب می خوره سیگار هم باید بکشه !
مادر عروس :پس داماد مشروب هم می خوره
مادر داماد :همیشه که نه هر وقت تو قمار می بازه می خوره !
مادر عروس :پس داماد قمار باز هم هست
مادر داماد :خودش که این کاره نبود دوستاش تو زندان یادش دادند !
مادر عروس :پس داماد زندان هم رفته ؟
مادر داماد :آره معتاد بود انداختنش زندان !
مادر عروس :پس ذاماد معتاد هم هست !
مادر داماد :آره زنش لوش داد !
مادر عروس : زنش !!!

می روم خسته و افسرده زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش
بخدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می روم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق
زینهمه خواهش بیجا و تباه
می برم تا زتو دورش سازم
زتو، ای جلوه امید محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد ، می رقصد اشک
آه ، بگذار که بگریزم من
از تو ، ای چشمه ی جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله ی آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

همه مثل هميم :
دو چشم و دو گوش . دو دست و دو پا .
يک قلب و .. ... دوستت دارم!
حالا ..
از ميان فرزندان آدم و حوا
هر که بي گناه است دستش بالا ؟!

تو ،
خوشبختی منی ...
با تمام غصه ها
با تمام رنج های دوری ات ،
همه چیز را
تحمل می کنم !
به خاطر رسیدن به تو
همه چیز را
تحمل می کنم !
به خاطر روزی که
همه اینها را
فراموش خواهم کرد ...

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...
برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...
برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...
برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...
برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...
برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...
برای تويی كه وجودم بی ارزشم را محو وجود نازنين خود كردی...
برای تويی كه هر لحضه دوری ات برايم مثل يك قرن است....
برای تويی كه ســـكـــوتــــت سخت ترين شكنجه من است....
برای تويی كه قــــــــــــلــــــــــــــبـــــــــت پـــــــــــــاك است...
برای تويی كه در عشق، قـــــــــــلــــــبــــــــت چه بی باك است...
برای تويی كه عـــــــــــشـــــــــــــقــــــــــــــــت معنای بودنم است...
برای تويی كه غـــــــــــــــمـــــــــــــــهـــــــایــت معنای سوختنم است...
اي كاش باران بودم تا غبار غم هايت رو مي شستم ، اي كاش نسيم بودم تا صورتت را نوازش كنم ، اي كاش گل بودم تا يكي از غنچه هايم را به تو هديه مي دادم اما افسوس ، نه بارانم نه نسيم و نه گل ، ام هر چه هستم تو را دوست دارم

مثل همیشه عشق
غمگین و خسته است.
مثل همیشه اشک
در خون نشسته است.
اخبار،
تازه نیست
همچون گذشته است
صبح می بندم از آغوش تو رخت
و دلم می لرزد
مثل برگی که می افتد ز درخت
می جویمت
چنان که لب تشنه
آب را
می خواهمت
چنان که تن خسته
خواب را

صدای پای آب
اهل كاشانم
روزگارم بد نيست
تكه ناني دارم، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي
مادري دارم، بهتر از برگ درخت
دوستاني، بهتر از آب روان
و خدايي كه در اين نزديكي است
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند
روي آگاهي آب، روي قانون گياه
من مسلمانم
قبله ام يك گل سرخ
جانمازم چشمه، مهرم نور
دشت سجادة من
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم
در نمازم جريان دارد ماه، جريان دارد طيف
سنگ از پشت نمازم پيداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتي مي خانم
كه اذانش را باد، گفته باشد سر گلدستة سرو
من نمازم را، پي «تكبيره الاحرام» علف مي خوانم
پي «قد قامت» موج
كعبه ام بر لب آب
كعبه ام زير اقاقي هاست
كعبه ام مثل نسيم، مي رود باغ به باغ، مي رود شهر به شهر
«حجرالاسود» من روشني باغچه است
اهل كاشانم
پيشه ام نقاشي است
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود
چه خيالي، چه خيالي، . . . مي دانم
پرده ام بي جان است
خوب مي دانم، حوض نقاشي من بي ماهي است
اهل كاشانم
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك «سيلك»
نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها، پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي
پدرم پشت زمان ها مرده است
پدرم وقتي مرد، آسمان آبي بود
مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد
پدرم وقتي مرد، پاسبان ها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسيد: چند من خربزه مي خواهي؟
من از او پرسيدم: دل خوش سيري چند؟ ...
عشق بيداد من
باختن يعني لحظه عشق
جان سرزمين يعني يعني
زندگي پاک من عشق ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل صفا يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني
عشق

میــــــدانم تا تو هستـــي سراچه کوچه دلم غرق نوری عجیب میشود
.ای که تقدیر تو را دور از من ساخت سلام
نامه ای دارم از فاصله ها
چند شب بود که من خواب تو را می دیدم
خواب دیدم که فراری هستی
می گریزی از شهر پاسبانان
همه جا عکس تورا می کوبند
در همه کوی و گذر قصه تبعید تو بود
مردم و تیر و تفنگ
اسبهای چایک
متهم:قاتل گلهای سفید جایزه یک گل رز
و تو می دانی من عاشق گلهای رزم
دوست دارم بنویسی به کجا خواهی رفت
نگرانت شده ام بی جوابم مگذار
پشت پاکت بنویس متهم قاتل گلهای سفید
تو که می دانی من عاشق گلهای رزم
همه مثل هميم :
دو چشم و دو گوش . دو دست و دو پا .
يک قلب و .. ... دوستت دارم!
حالا ..
از ميان فرزندان آدم و حوا
هر که بي گناه است دستش بالا ؟!

با رفتن تو آسمان رنگی دگر شد
با رفتن تو دیدگانم خونین و تر شدم
دیگر توان شعر گفتن در برم نیست
با رفتن تو عصر من با ناله سر شد
غمگین ترینم در نبودت بین یاران
خون از دو چشمم گشته جاری همچو باران
تنها ترین ماوای من بعد از تو دلدار
میخانه است و جمع پاک غمگساران
چشم به در تا عاقبت روزی بیایی
پایان دهی بر غصه و درد و جدایی
تو رفتی و در سکوت کلبه عشق
تمامی وجود من سخت آزرد
شقایق های این دشت پر از خون
درون سینه ام نشکفته پژمرد
تو رفتی و با تو عشق هم سفر کرد
شریک غم به کام من فرو ریخت
سکوت ماتم درد و جدایی
به شبهای غم آلود بیامیخت
سفر کردی لیکن دستهایم
کنون در حسرت و غرق نیازند
فراق و دوری ات را چاره ای نیست
پس از تو اشکهایم چاره سازند
بیا ای زندگانی بگذر از من
که بی او زندگانی هیچ و پوچ است
فروپاشیده شد کاشانه دل
پرستوی مهاجر فکر کوچ است



