تبليغاتX
. .
Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده
قه قهه
 

سلام

من بازم برگشتم...

امیدوارم مفید باشم....

متن خیلی قشنگیه...

شاد باشید...

  

 

 

مرد مومنی به طرزی ناگهانی تمام ثروتش را از دست داد .چون می دانست خدا او را به
نحوی کمک خواهد کرد دست به دعا برداشت پروردگارا بگذار که من در بلیط بخت آزمایی
برنده شوم او سالها و سالها دعا کرد اما همچنان فقیر باقی ماند و سر انجام روزی مرد
از آنجا که مرد با ایمانی بود بلافاصله وارد بهشت شد وقتی به آنجا رسید ازاينكه هرگز در مسابقه ی بخت آزمایی برنده نشده بود از خدا گله كرد .رو به خدا و با انزجار به او گفت كه تمام عمرش را مطابق تعالیم مذهبیش زیسته است ولي وعده هايي كه خدا داده بود دروغ بوده است
خداوند جواب داد من همیشه برای کمک به تو آماده بودم اما تو حتی یک بلیط بخت آزمايي نخريدي!!!!!!

                         

 

دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد. از مبارزه خسته بود. نمی دانست چه کند.
بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده می دید مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند. پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از آب کرد و آنها را جوشاند.سپس در اولی تعدادی هویج، در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد و بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه منتظر ماند. دختر هم متعجب و بی صبرانه منتظر بود. تقریبا پس از 20 دقیقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هویج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت. سپس رو به دختر کرد و پرسید: عزیزم چه میبینی؟ دختر هم در پاسخ گفت: هویج تخم مرغ و قهوه. پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند. هویجها نرم و لطیف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید. دختر دلیل این کار را سوال کرد و پاسخ شنید: دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند ولی از خود رفتارهای متفاوتی بروز دادند. هویج های سخت و محکم، ضعیف و نرم شدند. پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغها سخت شدند ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت آب را تغییر دهند. سپس پدر از دخترش پرسید: حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی رو به رو می شوی مثل کدام یک رفتار می کنی؟ هویج، تخم مرغ یا قهوه؟

                      عشق و زمان

درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی- غم- غرور-عشق و... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت: آیا می توانم با تو همسفر شوم؟ ثروت گفت: نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست. غرور گفت: نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد. غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بیایم! غم با صدای حزن آلود گفت: آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم. عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.
اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: بیا عشق تو را خواهم برد. عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:
آن پیر مرد که بود؟ علم پاسخ داد: زمان عشق با تعجب پرسید: زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟
علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت: زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.......

 

 

                                    

لوئيز زني بود با لباسهاي کهنه و مندرس، و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند. جان لانک هاوس، با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون کند زن نيازمند، در حالي که اصرار ميکرد گفت آقا شما را به خدا به محض اين که بتوانم پول تان را مي آورم جان گفت نسيه نمي دهد مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من  خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم. ليست خريدت کو؟ لوئيز گفت: اينجاست " ليست را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستي ببر." لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد، از کيفش تکه کاغذي در ‏آورد، و چيزي رويش نوشت و ‏‏آن را روي کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو پايين رفت خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است کاغذ، ليست خريد نبود، دعاي زن بود که نوشته بود:" اي خداي عزيزم، تو از نياز من با خبري، خودت آن را بر آورده کن "مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد لوئيز خداحافظي کرد و رفت فقط اوست که ميداند وزن دعاي پاک و خالص چه قدر است .....


 

                        

یادم باشد : حرفی نزنم که دلی بلرزد و خطی ننویسم که کسی را آزار دهد...
یادم باشد که کوله بارم باید سبک باشد من برای آموختن به اینجا آمده‏ام نه برای ماندن...
یادم باشد : از آب ، درس آرامی بگیرم و ازآسمان ، درس پاک زیستن...
یادم باشد : کینه را تنها با مهر و دورنگی را تنها با صداقت پاسخ دهم...
یادم باشد : از موج دریا درس خروش بگیرم و استقامت...
یادم باشد : که باید سکوت کنم و بر سیاهی نور بپاشم ...
یادم باشد : سنگ خیلی تنهاست، باید با او لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند...
یادم باشد : گره تنهایی و دلتنگی هر کس تنها به دست خودش باز می شود ...
یادم باشد : هرگاه ارزش زندگی یادم رفت به کودکان بنگرم تا ارزش بودن را احساس کنم

 

                        

چقدر خنده داره که يک ساعت عبادت به درگاه الهي دير و طاقت فرسا ميگذره ولي 60 دقيقه بازي يک تيم فوتبال مثل باد مي گذره! چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسيار هنگفتيه اما وقتي که با همون مقدار پول به خريد مي ريم کم به چشم مياد! چقدر خنده داره که يه ساعت عبادت در مسجد يا کليسا طولاني به نظر مياد اما يه ساعت فيلم ديدن به سرعت ميگذره! چقدر خنده داره که وقتي مي خوايم عبادت و دعا کنيم هر چي فکر مي کنيم چيزي به فکرمون نمي ياد تا بگيم اما وقتي که مي خوايم با دوستمون حرف بزنيم هيچ مشکلي نداريم! چقدر خنده داره که وقتي مسابقه ورزشي تيم محبوبمان به وقت اضافه مي کشه لذت مي بريم و از هيجان تو پوست خودمون نمي گنجيم اما وقتي که مراسم دعا و خطابه و نيايش طولاني تر از حدش مي شه شکايت مي کنيم و آزرده خاطر مي شيم! چقدر خنده داره که خوندن يه صفحه و يا بخش از قرآن يا کتاب مقدس سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترين کتاب رمان دنيا آسونه! چقدر خنده داره که سعي ميکنيم رديف جلو صندلي هاي يک کنسرت يا مسابقه رو رزو کنيم اما به آخرين رديف يک مکان مذهبي مثل کليسا يا مسجد تمايل داريم! چقدر خنده داره که براي عبادت و کارهاي مذهبي هيچ وقت زمان کافي در برنامه روزمره خود پيدا نمي کنيم اما براي بقيه برنامه ها رو سعي مي کنيم تو آخرين لحظه هم که شده انجام بديم!چقدر خنده داره که شايعات روز نامه ها رو به راحتي باور مي کنيم اما سخنان کتب مقس و قرآن رو به سختي باور مي کنيم! چقدر خنده داره که همه مردم مي خوان بدون اينکه به چيزي اعتقاد پيدا کنند و يا کاري در راه خدا انجام بدن به بهشت برن! چقدر خنده داره که وقتي جوکي رو از طريق پيام کوتاه و يا ايميل به ديگران ارسال مي کنيد به سرعت آتشي که در جنگلي انداخته شود همه جا را فرا مي گيرد اما وقتي که سخن و پيام الهي رو مي شنويد دو برابر در مورد گفتن و يا نگفتن اون فکر مي کنيد! خنده داره . اينطور نيست؟!داريد مي خنديد؟داريد فکر مي کنيد؟اين حرفارو به گوش بقيه هم برسونيد و از خداوند سپاس گذار باشيد که او خداي اعلي و دوست داشتني است. آيا اين خنده دار نيست که وقتي که مي خوايد اين حرفارو به بقيه بزنيد خيلي ها رو از ليست خودتون پاک مي کنيد بخاطر اينکه مطمئنيد که اونها به هيچ چي اعتقاد ندارند؟!!! خنده داره؟ ...... تاسف آوره

 

+ نوشته شده توسط جواد غیبی در سه شنبه پنجم شهریور 1387 و ساعت 1:14 |

. .
فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












دریافت کد فالنامه